انتشار ویراست تازه کتاب فرخنده حاجی‌زاده

چاپ جدید کتاب «چشم های سرگردان عمه» اثر فرهنده حاجی زاده منتشر شد.

به گزارش خبر روزانه، به تازگی چاپ جدید این کتاب با تصویری بر روی جلد علیرضا اسپهبد و طرح جلدی از پیمان سلطانی منتشر شده است.

در مقدمه «عمه چشم های سرگردان» از زبان کتاب می خوانیم: اسم من «عمه چشم های سرگردان» است. من متولد 1373 هستم. من اولین بچه کاغذی او نبودم. او قبل از من داستان های دیگری را به دنیا آورد. او چند بعد از من منتشر کرد; بقیه را در کشوهای میزش گذاشت. احتمالا به موقع خوش شانس بودم. وقتی ثبت نام کردم که خواندن مورد استقبال و نزدیک شدن قرار گرفت و تیراژ کتاب به 50 و 100 نسخه نرسید، نویسنده و ناشر با کمال میل 100 نسخه فروخت و نوشت: چاپ دوم آمد! راه های مختلفی برای تبلیغ وجود داشت. اگر رابطه نداشتید و خوش شانس بودید، چند خط خبر در یک مجله کافی بود. اما در اولین بازدید 600 نسخه فروخته شد و 1300 نسخه برای کتابخانه عمومی کشور سفارش داده شد. اتفاقی که افتاد این بود که نه تنها به کتابخانه نرفتم، بلکه انتشارات بعدی ما ممنوع شد، ایشان حدیثی دارند که می نویسند. به هر حال، من با همان گواهی چاپ اول به سراغ خوانندگان رفتم. 27 سال بعد تصمیم گرفت دستش را روی سر و صورت من بگذارد. ابتدا باید مجوز می گرفتید که خوشبختانه این اتفاق افتاد. در چاپ اول دو تا اشتباه تایپی داشتم. برای تصحیح آن دو اشتباه شروع به خواندن من کرد. نه یکی دوبار. هی می خواند و می خواند و بارها به بهانه به روز رسانی خط مرا برگرداند. خوشنویسی مناسبت بود. خوب می‌دانستم که در هر کلمه‌ام دنبال گمشده‌اش و مال خودش می‌گردد. می دانستم دلش برای شخصیت هایی که در کلام من خلق کرده تنگ شده است. شخصیت هایی که برخی از آنها را از دست داده اند یا خود را گم کرده اند. یا نه. دلش پر بود از حال و هوای استاد و دوستانش در کارگاه، شور و شوقی که بعد از انتشار من نشان دادند. می‌دانستم دو نفر را که می‌خواندند و شیطنت می‌کردند یا عصبانی بودند، از دست می‌داد. فهمیدم که حواسش را پرت کرده و پرونده ماقبل آخر را به صفحه رای فرستاد. پیج آرا صبور بود اما به او گفتم این دلتنگی را بنویس و ولش کن. او پاسخ داد: «هر کتاب داستانی دارد. بگذار اول داستانت را بنویسم و ​​بعد خودم را که عمری باقی مانده است.» “پرسیدم همه را ضبط می کنی؟” او گفت تمام حقیقت غیرقابل بیان است. گفتم: من حقیقت را نشنیدم. “تو می خواهی حقیقت را بنویسی!” او با پوزخند گفت: «بخشی از این حقایق، چون نمی‌توانی تمام حقیقت را بگوییم. بگو می‌خواهم بقیه را سانسور کنم؟» او خندید: «مسئله سانسور و سانسور نیست. قطعات خارجی قابل تشخیص است. قسمت های درونی، اما… «فهمیدم و گفتم خوب یادم می آید زمانی که امید و عشق بود. آن را روی میز گذاشتم و گفتم: «هنوز دوستت دارم. “اگر امروز برایت نامه می نوشتم، همین را می نوشتم.” گفت و خوابید.

من الان خوان خواننده جان را منتشر کردم! “من منتظرم تا به تو برسم!”

انتهای پیام/

دکمه بازگشت به بالا